|
|
|
|
|
حالا دیگه چند وقتیه که معلم کلاس اول نیستم! شدم مسئول پیش دبستان. از یک طرف ناراحتم که که دیگه سر کلاس ستاره نیستم، و از طرف دیگه خوشحالم که با فطرت های ناب تر و پاک تر پسربچه های پیش دبستانی سر و کار پیدا کردم. چون که با کودک سر و کارت فتاد پس زبــان کــودکـی باید گـشــــــاد یه چیز دیگم هست که منو راضی می کنه (اگر چه شاید کمی خودخواهانه به نظر برسه). با رفتن من از کلاس اول، کلاس ستاره هم جمع شد. کلاس های "ماه" و "خورشید" هم نامشان را به "سیب سرخ" و "سیب سبز" تغییر دادند. نمی دانم کسی مرا درک می کند یا نه. ولی برای من مهم بود که نام کلاس ستاره فقط روی کلاسی باشد که من یا کسی که مثل خودم به بچه ها نگاه می کند معلمش باشد. کلاس ستاره برای من یک اسم نیست، یک مفهوم است؛ یک روش است، یک الگوست. الگویی که به من و شاگردانم یاد داد ما می توانیم با هم دوست صمیمی باشیم ولی شدید ترین انتقاد ها را هم به یک دیگر وارد کنیم. الگویی که به من فهماند، هر بد رفتاری بچه ها ریشه ای – هرچند ناچیز – در رفتار ما بزرگسالان دارد.(ولو این که این رفتار نادرست، صرف نکردن وقت برای آموزش باشد.) الگویی که واقعاً به من نشان داد چگونه وقتی کارها را به دست بچه ها می سپاریم، و به آن ها اعتماد می کنیم، آن را با دقت و ظرافتی بسیار بیشتر از حد انتظار مان انجام می دهند. الگویی که به من و شاگردانم آموخت هر مساله ای را می توان با گفت و گوی محترمانه و مشارکت همه حل کرد. و نیازی به برخورد های غیر محترمانه نیست. الگویی که به همه مان یاد داد: باید با هم حرف بزنیم و احساسات خوب و بد مان را با هم در میان بگذاریم. با این که الان رسماً معلم کلاس اولی ها نیستم و کلاس ستاره هم وجود خارجی نداره، ولی دلم نمی خواهد که نام و موضوع وبلاگ را عوض کنم. به امید آن که روزی دوباره به کلاس ستاره برگردم. ضمن این که کلاس ستاره یعنی من، بچه ها، و هر کسی که خاطرات خوشی از آن دارد. و ما همه وجود داریم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط محمد جواد فرشچی
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاس ستاره زیباترین جای دنیا بود برای من و بچه هایی که یک سال خاطرات ترش و شیرینش را مزمزه کردیم. کلاس ستاره، تکّه ای از بهشت بود روی زمین. کلاس ستاره، سرزمین عشق بود و آدم هایش به زبان محبت با هم سخن می گفتند. کلاس ستاره یک بار اتفاق افتاد و تمام شد. مثل یک شهاب که سینه ی آسمان را می شکافد و ... نمی دانم که آیا دوباره کلاس ستاره تکرار می شود؟ دلم می گوید نه! کلاس ستاره یک بار بود، تا برای همیشه دلمان به یادش بطپد. اینم آپ مش حسن! |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط محمد جواد فرشچی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی را به خاطر می آورم که کلاس ما با کلاس ماه و خورشید، مسابقه ی پنالتی داشت. بچّه ها خیلی هیجان داشتند و دائم با هم راجع به این موضوع صحبت می کردند. مخصوصاً به علی رضا که دروازه بان شان بود التماس می کردند که مواظب باشد گل نخورد. وقتی زنگ مسابقه فرا رسید. دوربینم را برداشتم و برای عکّاسی از وقایع جالب مسابقه به حیاط رفتم. بچّه ها با شور و هیجان پنالتی زن ها و دروازه بان های خودشان را تشویق می کردند. آنقدر سرگرم عکّاسی بودم، که متوجّه نشدم کِی مسابقه تمام شد. نتیجه ی مسابقه را می توانستی با نگاه کردن به چهره ی بچّه ها حدس بزنی: کلاسِ خورشید اوّل، کلاسِ ماه دوّم، و کلاسِ ستاره... علی رضا بی صدا گریه می کرد، امیر عبّاس و محمّد سینا هم انگار که تمام غم دنیا توی دلشون ریخته باشه، آرام آرام راه می رفتند و با کسی هم حرف نمی زدند. وضع بقیه هم بهتر از این دو نفر نبود. اگر این سه نفر را نام بردم، علّتش این است که تا به حال آرام راه رفتن آن ها را ندیده بودم! زنگ خورد و بچّه ها به صف شدند. بچّه های کلاس ستاره، با نظمی بی سابقه - که احتمالاٌ به دلیل افسردگی شدید بود!!!- با صف به سر کلاس رفتند. من هم پشت سرشان راه افتادم و در راه به این مسئله فکر می کردم که چطور حالشان را خوب کنم. همین که وارد کلاس شدم، فکری به نظرم رسید و گفتم:« خوب... آقایون، جلسه را تشکیل دهید.» همین که صندلی ها دور تا دور کلاس چیده شد، و همه سر جایشان نشستند، بی معطّلی به نفر اوّل گفتم که هر صحبتی راجع به اتّفاق امروز داری بگو. نفر اوّل سروش بود. با همان شیوه ی همیشگی و لحن با مزه اش شروع به سخنرانی کرد که: « اِه ِاه اِه هالا مسلاً... هالا مسلاً اِه اِه چی شده؟... هالا مسلاً آسمون به زمین اِه اِه ... آسمون به زمین اومده؟ ... حالا باختیم که باختیم... مگه چیه؟...» نوبت به هر کسی که می رسید شروع می کرد به گفتن همین حرف ها که معمولاً ما بزرگتر ها بهشان یاد داده ایم (متاسفانه یاد داده ایم که احساساتشان را انکار کنند) مگر آن دو سه نفری که با خودشان روراست بودند و از ناراحتی اشک می ریختند. وقتی نظر آن ها را می پرسیدم، با صدایی گرفته می گفتند: «... نزری ندارم...» با اصرار ازشان می خواستم که چند کلمه درباره ی ناراحتی شان حرف بزنند ولی فایده ای نداشت.انگار از ناراحت بودنشان خجالت می کشیدند ولی نمی توانستند آن را پنهان کنند. بالا خره نوبت به من رسید، آهی کشیدم و گفتم: «من هم مثل شما خیلی ناراحتم که کلاسمان در مسابقه باخت، واقعاً دلم می خواست اوّل بشیم. ای کاش اون گل آخر رو نخورده بودیم. اگر برنده شده بودیم حالا می تونستیم جشن مفصّلی بگیریم. به نظر من علی رضا و سینا حق دارند گریه کنند. امید وارم دفعه ی بعد، نتیجه ی بهتری بگیریم.» چند لحظه ای کلاس در سکوت فرو رفت، هیچ کس انتظار چنین حرفی را از من نداشت. همه منتظر بودند که من نطق غرّایی درباره ی این که: فوتبال فقط یک بازی است و نباید به برد و باخت در آن اهمیت داد و مهم این است که ما درست و جوانمردانه بازی کنیم و نتیجه اهمیتی ندارد و باید از این باخت ها درس گرفت و در بازی های دیگر از تجربه ی آن استفاده کرد و ... بشنوند. بچّه ها معمولاً به شنیدن چنین سخنرانی های فیلسوفانه ای از ما بزرگتر ها عادت دارند. ولی این بار برای خیلی از آن ها اوّلین باری بود که یک بزرگتر به احساسات آن ها اعتبار می بخشید و با آن ها هم دردی می کرد. گریه ی گریه کن ها قطع شد؛ بچّه هایی که احساساتشان را انکار کرده بودند، داد می زدند که : «ما هم از باختن در مسابقه ناراحتیم...» حالا دیگر هرکس که نوبتش می شد، صادقانه احساسش را بیان می کرد و سبک می شد. وقتی نوبت به علی رضا (دروازه بان تیم) رسید، با ناراحتی گفت:«... آقا اسلاً همش تخسیر من بود،...من بد دربازه بانی کردم...» همین که این حرف را زد ناگهان همه ی بچّه ها شروع کردند به دفاع کردن از او. آقا سروش هم مثل همیشه شروع کرد به نظر سنجی: « ...کیا میگن دربازه بانی علی رزا هرف نداره؟...» همه ی دست ها بالا رفت. در آخر نوبت به محمّد صالح رسید، همه می دانند که وقتی محمد صالح حرف می زند، باید منتظر مطلب خنده داری باشیم. همین طور هم شد. از جایش بلند شد و گفت: ببخشید ولی من الان اصلاً به فوتبال فکر نمی کنم. من فقط به شکمم فکر می کنم که داره قار و قور می کنه و می گه زنگ ناهار شده...» توپ خنده در کلاس ترکید و بچّه ها با سر و صدای زیاد به سمت ناهار خوری رفتند. یادم نمی آید که تا آخر سال کسی از باخت آن روز دوباره یاد کرده باشد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط محمد جواد فرشچی
|
|
||
|
|
|
|
|
زنگ تفریح تمام شده بود و من چای خورده و سرحال داشتم می رفتم سر کلاس که آقای امین زاده ناظم مدرسه جلویم را گرفت و گفت: «آقا وضع بچه هاتون خیلی خرابه، تا وارد کلاس می شن، شروع میکنن به کتک کاری. اگه به دادشون نرسین هم دیگر را لت و پار می کنند. نمی دانم چرا اینقدر بهم برخورد. شاید به خاطر این بود که درباره ی بچه های کلاسم و شیوه های تربیتی خودم خیلی ادعا کرده بودم و این جمله ی ناظم را توهینی به خودم تلقی کردم ( اگر چه بنده ی خدا همچین قصدی نداشت. ) مثل بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند، وارفتم. شتاب زده تصمیم گرفتم برخورد شدیدی با آن ها بکنم. با عصبانیت وارد کلاس شدم و بدون سلام علیک رفتم سر جایم نشستم. بچه ها حسابی شوکه شدند. سابقه نداشت که من بدون لبخند و سلام وارد کلاس شوم. شست شان خبر دار شد که هوا ابری است. هیچ کس حرفی نمی زد. خودم هم ساکت بودم، در حقیقت مانده بودم حرفم را از کجا شروع کنم تا اوج ناراحتی ام را به آن ها نشان بدهم. بالاخره لب باز کردم و با لحنی ناراحت و در حالی که به زمین نگاه می کردم،( می خواستم ثابت کنم که واقعاً خیلی خیلی ناراحتم!!) داستان مکالمه ام با آقای امین زاده را برایشان تعریف کردم و سخنرانی غم انگیزم را با این سوال تمام کردم که «چرا کلاس ستاره که قبلاً خیلی منظم بود، حالا اینقدر نامنظم شده؟» راستش را بخواهید اصلاً در پی سوالم به دنبال جواب نبودم بلکه می خواستم آن ها را سرزنش کنم ولی بچه های معصوم که متوجّه هدف نادرست من نشده بودند با همان صمیمیت کودکانه شان دست بلند کردند تا جواب سوالم را بدهتد. می خواستم با عصبانیت بگویم: «لازم نکرده دست بلند کنید، فقط سعی کنید از این به بعد ...» و به این بهانه نطق مفصّلی بکنم ولی نمی دانم چه شد که به نفر اوّل گفتم: «بفرمایید» «...آقا فک کنیم به خاطر اون نمایشَس که تو مدرسه نشون دادن...یادتونه دو نفر با هم شمشیر بازی می کردن و می جنگیدن؟ ...بچّه ها دیدن و خوششون اومده ، حالا همش دوس دارن با هم بجنگن...» جوابش آنقدر فیلسوفانه و منطقی به نظر آمد که کمی از خودم خجالت کشیدم.(خودم یکی از بازی گر های آن نمایش بودم.) خواستم خجالتم را پنهان کنم به همین خاطر سریع به نفر بعدی که دست بلند کرده بود گفتم:«شما بفرمایید» «... آقا به نزَر من جلسه بزاریم دربارش سُهبت کنیم...» کم مونده بود آب بشوم بروم توی زمین. من که خودم همیشه در باره ی مشکلات بچّه ها جلسه تشکیل می دادم و به آن ها یاد می دادم که می شود مشکلات را با گفتگو حل کرد، حالا داشتم درباره ی مشکل خودم با بدوی ترین روش (سرزنش و توبیخ) برخورد می کردم. تسلیم شده بودم. سرم را به علامت رضایت تکان دادم و تا بیایم به خودم بجنبم، بچه ها صندلی هایشان را دور کلاس چیدند و جلسه را تشکیل دادند. یک نفر هم رفت و علامت نوبت ( عروسک پوو) را آورد و همه به نوبت شروع کردند به ریشه یابی مشکل. بعد هم وقتی ریشه ی مشکل را فهمیدند، شروع کردند به پیدا کردن راه حل.( درست همان طور که قبلاً یادشان داده بودم.) لالمانی گرفته بودم. خدا را شکر که زنگ خورد، وگرنه از هیجان سکته می کردم. از همه تشکر کردم و به دفتر پناه بردم تا هیجانم را با چند قلپ چای فرو نشانم. چند روز بعد آقای امین زاده در راه رو جلویم را گرفت که: «معلومه حسابی بچّه های کلاستو تنبیه کردیا! چند روزیه از بزن بزن خبری نیست» ریا کارانه لبخندی زدم و گفتم:« ما اینیم دیگه!» |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط محمد جواد فرشچی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح اول وقت، هنوز ده دقیقه ای از شروع زنگ اول نگذشته بود که احمد رضا شروع کرد به کتک زدن حسین که کنار دستش نشسته بود. شروع کرده بودم به ارزشیابی درس صاد که متوجه درگیری آن ها شدم. به امید این که خودشان قضیه را حل و فصل کنند، دخالت نکردم و به کارم ادامه دادم تا اینکه سر و صدای بقیه ی بچه ها در آمد که : «آقا این دوتا سر و صدا می کنن نمی ذارن ما بفهمیم چی می خونن» سرم را بالا آوردم و با صدایی قاطع گفتم: آقای احمد رضا لطفاً ساکت باشید...(البته حسین هم سرو صدا می کرد ولی من که فکر می کردم مقصر احمد رضا باشد، او را خطاب قرار دادم!) انگار اصلاً صدایم را نشنید و همانطور به زدن حسین ادامه می داد حسین هم حسابی عصبانی شده بود و داشت به قول خودش تلافی می کرد. دو سه بار دیگه با صدای بلند تر جمله ام را تکرار کردم ولی... دیدم قضیه داره بیخ پیدا میکنه. از جام بلند شدم و به طرف احمد رضا رفتم که در انتهای کلاس کنار حسین نشسته بود. حرکتم به قدری سریع و غیر منتظره بود که همه ی کلاس را در جای خودشان میخ کوب کرد. حتی طرفین متخاصم! نیز دست از مخاصمه برداشتند. بالای سر احمد رضا که رسیدم ایستادم و خیلی آمرانه بهش گفتم: «لطفاً بلند شید.» او که انگار منتظر رفتار شدیدتری بود، بهت زده از جایش بلند شد و با حالتی دستپاچه گفت: ...بله... بدون اینکه حرفی بزنم میز و صندلی اش را چند متری از میز حسین دور کردم و با همان حالت قبلی به او گفتم:«بشین» او هم با همان بهت به سمت میزش آمد و نشست. نتیجه ی کار خوب بود: زد و خورد تمام شد و من به کارم ادامه دادم، ولی الان که دارم این مطالب را می نویسم، پرسشی ذهنم را به خود مشغول کرده است: احمد رضا چرا داشت حسین را می زد؟ نکند حسین کاری کرده بود که کفر او را درآورده بود؟ نکند بازهم پیش داوری کرده باشم؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط محمد جواد فرشچی
|
|
||